خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
 و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید
به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید
 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منكه حتی پی پژواك خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

محمدعلی بهمنی

سپندار مذگان بر همگی مبارک

 

......................................................................................................................

بچه های گلم این اخرین پست من برای امسال بود و می خوام یک مدتی از این دنیای مجازی دور باشم و به کارهای عقب افتاده ام برسم .اگر زنده بودیم و فرصتی بود در خدمتتان هستیم.

کامنت دونی بازه ولی فقط می خونم و تایید نمی کنم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/29ساعت   توسط شهرزاد  |