تبليغاتX
دفتر خاطرات من

دفتر خاطرات من

مرگ تنها برای کسانی زیباست که،

زيبا زندگي كرده اند!

از زندگي نهراسيده اند!

شهامت زندگي كردن را داشته اند!

كساني كه عشق ورزيده اند،

دست افشانده اند،

و زندگي را جشن گرفته اند!

پس،

هر لحظه را به گونه اي زندگي كن،

كه گويي واپسين لحظه است.

و كسي چه مي داند؟

شايد اخرين لحظه باشد!

 

اشو

 

 

پ.ن۱.داشتم وبلاگ دوستان را می خواندم که انتخاب امروز رویا  به دلم نشست.

پ.ن۲.حکمت خلقت!

 

+ نوشته شده در  88/11/20ساعت   توسط شهرزاد 

در كلاس ما خانمي هستش كه از همون اول توجه من را به خودش جلب كرد،حدودا چهل و خرده اي سن بايد داشته باشه و خيلي هم درس خوان هستش. هميشه برام جالب بود كه انگيزه اش را بدونم. يكروز كه به بوفه دانشگاه رفته بودم اين خانم را انجا ديدم كه طبق معمول هم در حال درس خواندن بود! رفتم جلو و سلام كردم و بهش گفتم: مي شه اينجا بشينم؟ گفت:خواهش مي كنم ،حتما! و بعد كتابش را كذاشت كنار و گفت:يه قهوه با من مي خوري؟ من هم خوشحال از اينكه مي توانم سر صحبت را با او باز كنم پيشنهادش را پذيرفتم. يكمي از كلاس و اساتید صحبت كرديم تا اينكه گفتم:مي خوام يه سوالي بپرسم البته قصدم فضولي نيست ،فقط كنجكاو هستم ،اگر دوست داريد جواب بدهيد. گفت:خواهش مي كنم بفرماييد.گفتم: خيلي دوست دارم انگيزه شما را از ادامه تحصيل بدونم. نگاه ارامش رو به چشمانم دوخت و با لبخني گفت: انگيزه ام بي انگيزگي بود! گفتم:چه جواب كوتاه ،اما كاملي! لبخندي زد و گفت: وقتي 18 سالم بود در دانشگاه با همسرم اشنا شدم ،سال بعد با هم ازدواج كرديم ،سال بعدش من بچه دار شدم و ديگه نتوانستم ادامه بدم . اما همسرم ادامه داد و تا دكترا خواند . دوباره دوسال بعد پسرم به دنيا امد و من اينقدر سرگرم زندگي فرزندان و همسرم شدم كه گذر عمر را نديدم  و خودم را فراموش كردم. تا اينكه بچه ها بزرگ شدند و اول دخترم وارد دانشگاه شد و بعد پسرم . تازه ان موقع بود كه متوجه شدم پس من چي؟!! ديگه كاري براي انجام دادن نداشتم! همسرم به بالاترين مراتب رسيده بود و فرزندانم هر كدام مشغول درس و زندگي خود بودند . شديدا افسرده شده بودم ،احساس بازنده اي را داشتم كه در زمين مسابقه هميشه يك تماشاگر بوده . نه اينكه فكر كني از كاري كه براي همسر و فرزندانم كرده بودم پشيمان بودم ،هرگز! اما افسوس اين را مي خوردم كه در اين سالها چرا خودم را فراموش كردم! هيچ كس در خانه براي من وقتي نداشت. حتي همسرم كه صبح تا شب وقتش را يا در دانشگاه مي گذراند يا در شركتش. تا اينكه پسرم پيشنهاد كرد كه ادامه تحصيل بدم . اولش به نظرم مسخره بود ،ولي پسرم خيلي اصرار كرد و حتي مي گفت حاضره بهم درس بده. تا اينكه بلاخره تسليم شدم و شروع به درس خواندن كردم. شروعش واقعا سخت بود ، ولي انگار يك چيزي در من روشن شد ، دوباره هدف و انگيزه داشتم ، به سختي درس مي خواندم تا اينكه قبول شدم!

بعد از شنيدن حرفهاش واقعا نمي دونستم چي بايد بگم ،تا اينكه خودش گفت: يك نصيحت بهت مي كنم به عنوان يك بزرگتر ،هيچ وقت تمام وجودت را خرج بقيه نكن ،هميشه يك قسمتي را براي خودت نگه دار !

+ نوشته شده در  88/11/18ساعت   توسط شهرزاد  | 

يكي از دوستان دوره راهنمايي با من وارد دبيرستان شد. البته رشته او با من فرق مي كرد براي همين در يك كلاس نبوديم ،اما بيشتر زنگهاي تفريح را با هم بوديم. دوستم چهره زيبايي نداشت ولي دختر خوبي بود،در ضمن خانواده خيلي سخت گير و پدر متعصبي داشت. زماني كه راهنمايي بوديم هميشه مي گفت كه دلش مي خواد روزي پزشكي بخونه و در بيمارستان كار بكنه ! همانطور كه قبلا گفتم من سال چهارم دبيرستان از ان مدرسه رفتم .ولي بعدا دوستي مشترك موضوعي را براي من تعريف كرد ،واقعا متاسف شدم. اشتباهي كه اينده اين دختر را تغيير داد!

قضيه از اين قرار بود كه وقتي من از ان دبيرستان رفتم دوستم با دو خواهر دوست شد كه البته من هم از دور مي شناختمشون ، اين دو زندگي خانوادگي نابساماني داشتند ، انطور كه من بعدا فهميدم پدرشون ،مادرشون را از خانه بيرون كرده بود و با زني جوان ازدواج كرده بود. رفتار اين دو دختر بي نهايت جلف و زننده بود و مدل حرف زدنشون كاملا نشان دهنده فرهنگ پايين خانواده انها بود.اين دونفر حتي اسمشون را كه از اسامي مذهبي بود تغيير داده بودند . تقريبا بيشتر مغازه دارهاي ان اطراف اين دو را مي شناختند ، البته با اسمهاي جديدي  كه روي خود گذاشته بودند.متاسفانه دوست من كه هم دختر ساده اي بود و هم به خاطر اينكه دوست داشت جلب توجه بكنه ،با اين دونفر همراه شد! با اين دونفر بودن اغاز دوست شدن هاي خياباني بود. متاسفانه در ان سن يك دختر تشخيص نمي ده كه بعضي از مردها و تعريفهاي الكي انها فقط به يك منظور است. دوست من كه زيبا هم نبود تحت تاثير اين تعريف و تمجيدهاي الكي قرار مي گرفت و هر روز بيشتر از روز قبل با اين دونفر همراه مي شد ،تا اينكه عاقبت اتفاقي كه نبايد بيافته افتاد ، و يكي از همين خيابانگردهاي حیوان صفت او را مورد..................

انطور كه دوست مشترك تعريف مي كرد ، اين دختر از اين اتفاقي كه افتاده بود بي نهايت ناراحت و پشيمان و شرمگين بود . از ان طرف ان مرد هر روز به خانه انها زنگ مي زد و براي تك تك افراد خانواده موضوع را تعريف مي كرد . تا اينكه يكدفعه هم برحسب اتفاق پدرش گوشي را برداشته بود و ان پست فطرت موضوع را براي پدرش هم تعريف كرد! خلاصه انطور كه من در جريان هستم انها صداي قضيه را در نياوردند. رفت و امدهاي اين دختر محدود شد با هيچ دوستي حق تماس نداشت و بعد از ديپلم ديگه بهش اجازه ادامه تحصيل ندادند. يعني اين اشتباه اينده و زندگي اين ادم را عوض كرد.و مناسفانه طعم تلخ اين حادثه و ترس از برملا شدن اين راز تا ابد همراه او خواهد بود.    

+ نوشته شده در  88/11/16ساعت   توسط شهرزاد  |