يكي از دوستان دوره راهنمايي با من وارد دبيرستان شد. البته رشته او با من فرق مي كرد براي همين در يك كلاس نبوديم ،اما بيشتر زنگهاي تفريح را با هم بوديم. دوستم چهره زيبايي نداشت ولي دختر خوبي بود،در ضمن خانواده خيلي سخت گير و پدر متعصبي داشت. زماني كه راهنمايي بوديم هميشه مي گفت كه دلش مي خواد روزي پزشكي بخونه و در بيمارستان كار بكنه ! همانطور كه قبلا گفتم من سال چهارم دبيرستان از ان مدرسه رفتم .ولي بعدا دوستي مشترك موضوعي را براي من تعريف كرد ،واقعا متاسف شدم. اشتباهي كه اينده اين دختر را تغيير داد!
قضيه از اين قرار بود كه وقتي من از ان دبيرستان رفتم دوستم با دو خواهر دوست شد كه البته من هم از دور مي شناختمشون ، اين دو زندگي خانوادگي نابساماني داشتند ، انطور كه من بعدا فهميدم پدرشون ،مادرشون را از خانه بيرون كرده بود و با زني جوان ازدواج كرده بود. رفتار اين دو دختر بي نهايت جلف و زننده بود و مدل حرف زدنشون كاملا نشان دهنده فرهنگ پايين خانواده انها بود.اين دونفر حتي اسمشون را كه از اسامي مذهبي بود تغيير داده بودند . تقريبا بيشتر مغازه دارهاي ان اطراف اين دو را مي شناختند ، البته با اسمهاي جديدي كه روي خود گذاشته بودند.متاسفانه دوست من كه هم دختر ساده اي بود و هم به خاطر اينكه دوست داشت جلب توجه بكنه ،با اين دونفر همراه شد! با اين دونفر بودن اغاز دوست شدن هاي خياباني بود. متاسفانه در ان سن يك دختر تشخيص نمي ده كه بعضي از مردها و تعريفهاي الكي انها فقط به يك منظور است. دوست من كه زيبا هم نبود تحت تاثير اين تعريف و تمجيدهاي الكي قرار مي گرفت و هر روز بيشتر از روز قبل با اين دونفر همراه مي شد ،تا اينكه عاقبت اتفاقي كه نبايد بيافته افتاد ، و يكي از همين خيابانگردهاي حیوان صفت او را مورد..................
انطور كه دوست مشترك تعريف مي كرد ، اين دختر از اين اتفاقي كه افتاده بود بي نهايت ناراحت و پشيمان و شرمگين بود . از ان طرف ان مرد هر روز به خانه انها زنگ مي زد و براي تك تك افراد خانواده موضوع را تعريف مي كرد . تا اينكه يكدفعه هم برحسب اتفاق پدرش گوشي را برداشته بود و ان پست فطرت موضوع را براي پدرش هم تعريف كرد! خلاصه انطور كه من در جريان هستم انها صداي قضيه را در نياوردند. رفت و امدهاي اين دختر محدود شد با هيچ دوستي حق تماس نداشت و بعد از ديپلم ديگه بهش اجازه ادامه تحصيل ندادند. يعني اين اشتباه اينده و زندگي اين ادم را عوض كرد.و مناسفانه طعم تلخ اين حادثه و ترس از برملا شدن اين راز تا ابد همراه او خواهد بود.